Shalom Iran | Sugihara – چیونی سوگیهارا
240
post-template-default,single,single-post,postid-240,single-format-standard,mkd-core-1.0.1,woocommerce-no-js,ajax_fade,page_not_loaded,,onyx child-child-ver-1.0.0,onyx-ver-1.4.1, vertical_menu_with_scroll,smooth_scroll,woocommerce_installed,wpb-js-composer js-comp-ver-4.5.2,vc_responsive

Sugihara – چیونی سوگیهارا

.  

|پدرش همواره اورا ترغیب میکرد که پزشک شود ولی او علاقه ای به این رشته نداشت ولی بخاطر دستور پدرش در آزمون پزشکی شرکت کرد ولی ورقه امتحانش را سفید تحویل داد. در سال 1918 در دانشگاه  واسیدا  در رشته ادبیات انگلیسی ثبت نام میکند که با این عمل پدرش حمایت مالی خود را از او قطع میکند.

در سال 1919 در پی یک آگهی در روزنامه محلی که برای داوطلبان دانشجو در رشته وزارت امور خوارجه مزایايی پرداخت میکرد سرنوشت او را به منچوری درچین میبرد.

در سال 1930 پس از پیروزی ژاپن در جنگ با چین ایالت منچوری را به تصرف در میاورد، در آن زمان سوگیهارا دریکی ازشهرهای این ایالت بنام هاربیت زندگی کرده و دوره دیپلمات خود را میگذراند و خیلی زود در رشته زبان و فرهنگ روسی تخصص گرفت ودر همین ایام با یک زن روسی ازدواج کرد، در پی آن ژاپنیها او را مامور کردند که در عقد قرار داد راه آهن منچوری، بین ژاپن و روسیه در باره روسها اطلاعاتی جمع آوری کرده و آنها را در این معامله کمک کند، او که در بین روسها نفوذ داشت توانست از طریق خبر چین های خود اطلاعاتی را جمع آوری کند که معامله راه آهن را به نفع ژاپن به امضا برساند، و بخاطر این قرارداد او ارتقاع درجه پیدا کرد.

در آن زمان ژاپنیها به چینیها خیلی بد رفتاری میکردند حتی آنان را زنده بگور کرده و مورد آزار و اذیت قرار میدادند که این گونه اعمال نسبت به چینیها با اعتراز سوگیهارا و در نهایت استعفا از مقام با ارزش دیپلماتیک خود انجامید. در سال 1934 او همسر روس خود را طلاق میدهد و به ژاپن بر میگردد.

دولت ژاپن با وجود مخالفت سوگیهارا نسبت به عمل کردش در مورد چینیها و اعتراز او بار دیگر او را به مقام کنسولگری وا میدارد. سوگیهارا که به ژاپن برگشته بود با یوکیکو تیکوچی آشنا میشود، او میگوید من در آن زمان سوگیهارا را متفاوت از دیگر مردان ژاپنی میدیدم، شخصی که بر خلاف ژاپنیها که زن را درجه دو در اجتماع به حساب میاوردند ارزش یکسان قائل بود و همیشه با من مشاوره میکرد.

سوگیهارا ویوکیکو پس از ازدواج در سال 1936 صاحب اولین فرزند خود بنام هیروکی میشوند، و در این ایام به سوگیهارا ماموريت داده میشود که به روسیه برود اما روسها با در نظر گرفتن خاطره بدی که از قرارداد راه آهن منچوری داشتند از ورود او به روسیه ممانعت میکنند و از این رو دولت ژاپن در سال 1937 او و خانواده اش را به فنلاند میفرستد.

در اول سپتامبر 1939  آلمان کشور لهستان را مورد حمله قرار داده آن را اشغال میکند و بدین طریق جنگ جهانی شروع میشود که بدنبال آن روسیه نیز از شرق به لهستان حمله ور میشود.  هنگامی که یهودیان خود را از دو طرف در محاصره میبینند از نقشه ای که این دو کشور برایشان کشیده بودند آگاه میگردند ودر صدد خروج از کشور میشوند از این رو گروهی از آنان که تعدادشان به 15000 نفر میرسید به لیتوانی میگریزند، که با مهاجرت این گروه تعداد یهودیان لیتوانی به حدود 250000 میرسد. سولی گانور نویسندۀ کتاب “یک شمع روشن کن” که در آن زمان 11 ساله بود و در پایتخت زندگی میکرد از خاطراتش میگوید که با آمدن یهودیان به لیتوانی همگی در صدد گرفتن ویزا به کشورهای دیگر بودند و اطمینان داشتند که لیتوانی در رده بعدی در لیست آلمانها قرار دارد.

سوزان بلومن یکی از فراریهای لیتوانی میگوید با همسرش در یک مزرعه اقامت میکرد و به سختی در صدد گرفتن ویزای کشور دیگری بودند ولی در آن زمان هیچ کس تمایلی به نجات یهودیها نداشت وهمه ما در یک وضعیت وحشتناک بسر میبردیم.

در پائیز 1939 سوگیهارا یک دفتردیپلماتیک دریکی از شهرهای لیتوانی بنام کانوس  برپا میکند که درطبقه بالا آن خانواده اش زندگی میکردند ودر طبقه پایین کنسولگری قرار داشت. او در خاطراتش مینویسد که تصمیم دولت ژاپن برای باز کردن این دفتر در شهری که هیچ فرد ژاپنی در آن زندگی نمیکرد کاملا واضح بود آنها میخواستند که من از وضعیت ارتش آلمان در مرزهای لیتوانی برایشان گزارش تهیه کنم چرا که برای ژاپن این مسئله بسیار مهم بود که آیا آلمان قصد حمله به روسیه دارد یا نه.

سوگیهارا همیشه با خانواده خود برای پیک نیک به اطراف مرز میرفت بطوری که پسرش هوروکی از خاطراتش میگوید که در پیک نیک چند ساعثی پدرش به محل نامعلومی میرفت و بعد باز میگشت و حال او متوجه میشود که پدرش برای تهیه گزارش از وضعیت ارتش آلمان این کار را میکرده.

در دسامبر1939با شروع ایام حنوکا سولی گانور جوان یهودی11ساله لیتوانی به مغازه عمه اش میرود که برای  تهیه بلیط فیلم لورل و هاردی که تازه به روی پرده آمده بود مقداری پول بگیرد، با ورود او به مغازه متوجه چهرۀ جدیدی میشود (سوگیهارا) او که تا بحال یک فرد ژاپنی را ندیده بود میگوید در چهره اش مهربانی خواصی بود که به انسان آرامش خاطر میداد.

سولی که برای گرفتن پول از عمه اش به مغازه آمده بود با کمال تعجب متوجه میشود که سوگیهارا مایل به پرداخت پول به او میباشد ولی سولی با حیرت میگوید متاسفانه نمی توانم از یک غریبه پول بگیرم و در جواب سوگیهارا میگوید تصور کن که من عمویت هستم و این پول را به عنوان هدیه از عمویت بگیر، سولی در آن عالم نوجوانی و خیلی بی ریا میگوید اگر راستی تو خود را عموی من میدانی پس برای جشن حنوکا به خانه ما بیا.

سوگیهارا این دعوت ساده را قبول میکند و به اتفاق همسرش به خانه سولی میرود و باعث تعجب تمام خانواده میشود.     

در ژوئن سال 1940 روسیه به لیتوانی حمله میکند وتمام رهبران یهودی را دستگیر وموسسات اجتماعی آنان را شناسایی کرده و میبندند، و دستور بسته شدن تمام کنسولگریها از جمله ژاپن را صادر میکنند.

در این وضعیت یهودیان مدت کوتاهی داشتند که از لیتوانی خارج شوند و برای اینکار مدارکی از جمله گذر نامه، تمبر مخصوص و مهر ویزا احتیاج داشتند و یهودیان میبایست با جمع آوری این مدارک هرچه زودتر اقدام میکردند ولی خیلی از یهودیان بدون امید در لیتوانی ماندند تا سرنوشت تکلیف آنان را روشن کند.

در این دوران غیر یهودیانی چند به یهودیان کمک کردند از جمله شهروندان هلندی مانند اِل پی جی دِ دِکر که سمت     

سفیری هلند را داشت،  به تعداد زیادی از یهودیان یاری کرد که با گرفتن ویزای ترانزیت به جزیره کوچکی بنام  کوراکائو در جنوب آمریکا که تحت سلطه هلند قرار داشت مهاجرت کنند.

ناتان گوت ویرت از یهودیان هلندی میگوید دلیل من و امثال من برای گرفتن ویزا و سفر به این جزیره این بود که با گرفتن ویزا از کشورهایی مانند آمریکا ودیگر مناطق از طریق این جزیره به آن کشورها فرار کنیم.  در این میان گروهی از یهودیان با خبر شدند که  سوگیهارا  به چند تن ویزای ژاپن را صادر کرده است، که شنیدن این خبرباعث هجوم یهودیان به دفتر سوگیهارا میشود.

سوگیهارا در صبح روز 27 جولای 1940 با باز کردن پنجره اتاق خود متوجه عده کثیری از یهودیانی میشود که برای ملاقات با او انتظار میکشیدند، وی از جمعیت حاضر در خواست میکند که چند نفر نماینده از بین خود تعین کنند تا از خواسته آنان با خبر شود،  زوراخ وٌرهافیک بعنوان رهبر گروه و سموئل گرادِنز به عنوان معاون انتخاب میشوند تا با او صحبت کنند.

سوگیهارا برای کمک به این گروه از یهودیان از دولت ژاپن در خواست ویزا میکند، که پایتخت این درخواست را رد میکند و به او دیکته میکند که این یهودیان میبایست ویزای ورود معتبر و پول کافی داشته باشند تا بتوانند ویزای اقامت ژاپن را بگیرند.  او برای چند بار درخواست خود را تکرار میکند که تمام این درخواستها بی نتیجه میماند.

سوگیهارا بر سر دوراهی میماند که آیا وظیفۀ انسانی خود را انجام داده وجان این مردم بیگناه را نجات دهد یا اینکه از دستورکشور خود اطاعت نماید. او با درک این موضوع که سرپیچی از دستور پایتخت خود و خانواده اش را به خطر میاندازد در اواخر جولای همان سال برای نجات یهودیان صدور ویزا را شروع میکند، وی در خاطراتش مینویسد، من میبایست یا از دستور دولت سرپیچی کنم و یا از دستور خدا.

 او در طی یک ماه صدها ویزا که میبایستی با خط ژاپنی نوشته میشد صادر کرد و در این میان یهودیانی بودند که حتی گذر نامه هم نداشتند ولی او بر روی کاغذ سفید هم برایشان ویزا میداد و برای هرچه سریعتر شدن نجات یهودیان و خارج کردن آنان روزی 16ساعت بدون وقفه در حال صدور ویزا بود.

موسی زوپنیک یکی از رباهای شهر برای خود و تمام محصلین یشیوا ( مرکز تدریس فلسفه یهودیت ) به سوگیهارا مراجعه میکند و او قبول میکند که برای همگی آنان ویزا صادر کند و چند روز بعد که ربای زوپنیک برای گرفتن ویزا مراجعه میکند با چهره جدیدی در دفتر سوگیهاراروبرو میشود، وٌلفِن گوچا ، یک شهروند آلمانی که برای کمک به سوگیهارا به استخدام در آمده بود. او در شروع کارخود  به علت درخواست زیادِ ویزا خیلی پریشان به نظر میرسید واز این رو ربای زوپنیک با مشاهده این وضع به او پیشنهاد میکند که در صدور ویزا او را یاری دهد ولی مدت کوتاهی از استخدام وٌلفِن نگذشته بود که روسها به سوگیهارا دستور میدهند که دفتر خود را تعطیل کند.

سوگیهارا و خانواده آماده انتقال میشوند و به وٌلفِن گوچا  دستور صادر میشود که به آلمان برگردد تا در ارتش آلمان نازی خدمت کند، ربای زوپنیک  میگوید من از گوچا پرسیدم واقعاً من چگونه از تو تشکر کنم که به ما کمک کردی او در جوابم گفت احتیاج به تشکر نیست این دنیا یک چرخ گردون است امروز هیتلر در بالای آن است و فردابه پایین میرود فقط این را فراموش نکن.

در اوایل سپتامبر پس از آنکه سوگیهارا حدود 2000 ویزا برای یهودیان صادر کرده بود آماده انتقال به برلین میشود، همسرش میگوید او بقدری از کار سخت برای صدور ویزا خسته شده بود که مانند بیماران بنظر میرسید از این رو قبل از حرکت به یک هتل میرود که استراحت کند ولی ازدهام یهودیان در هتل اورا دوباره مشغول صدور ویزا میکند.

روز بعد وقتی به ایستگاه قطار میروند در آنجا نیز تا آمدن قطار مقدار دیگری ویزا صادر میکند، حتی در موقع حرکت از پنجره مقدار دیگری ویزا به دست یهودیانی که به دنبال او همراه قطار میدویدند میدهد ولی با سرعت گرفتن قطار او دیگر نتوانست ویزای جدیدی صادر کند.

یهودیانی که به کمک سوگیهارا  ویزا گرفته بودند با مشکلاتی مانند گرانی قطار، رشوه دادن به ماموران بازرسی و طولانی بودن راه خود را به ژاپن میرسانند. در ژاپن کمیته یهودیان که قبل از جنگ توسط تعدادی مهاجرین یهودی به ژاپن تشکیل شده بود به کمک آنان شتافتند.

پس از اشغال لیتوانی توسط ارتش آلمان نازی در ژوئن سال 1941 باقیمانده یهودیان توسط نازیها و نژاد پرستان و ضد یهودیان لیتوانی به قتل میرسند و از 250 هزار یهودی شهر لیتوانی 220 هزار از آنان کشته میشوند و بقیه از جمله سولی گانور آن نوجوان 11 ساله که همراه دیگر یهودیان شانس فرار پیدا نکرده بودند درگتوها به اسارت گرفته میشوند، ولی در آن طرف دنیا یهودیان در ژاپن با استقبال ژاپنیها مواجه شدند.

کمیته ای که یهودیان ژاپن ایجاد کرده بودند جوکام نامیده میشد که توسط سازمان خیریه جوینت در آمریکا به یهودیان مهاجر کمک میکرد. اَریه لیو حَنین یکی از فعالان جوکام میگوید در آن زمان هر فرد یهودی روزانه 30 سنت کمک مالی میگرفت که در آن روز میتوانست خرج احتیاجات ضروری را بپردازد، با آمدن شمار بیشتری از یهودیان بوجه بیشتری مورد نیاز بود که این درخواست به سازمان جوینت در آمریکا ارائه شد.  آنان جواب دادند ناراحت پول نباشید تا آنجا که میتوانید یهودیان را نجات دهید ولی همزمان در لهستان هزاران هزار از یهودیان در اثر قتل عام توسط گاز، شکنجه، آزار و بیماری از بین رفتند.

در این ایام سوگیهارا همراه با خانواده در برلین بسر میبرند تا وضعیت آنان از طرف دولت ژاپن مشخص شود که در پی این انتظار آنان را به چکسلواکی انتقال میدهند و در پراگ وزیر خارجه وقت ژاپن ماتسیوکا از او میخواهد گزارشی از ویزاهايی که صادر کرده بود را به وی بدهد.

تعداد ویزایی که سوگیهارا برای یهودیان صادر کرده بود 2139 میبود که بعضی از این ویزاها بصورت خانوادگی صادر شده بود که چند نفر میتواستند از آن استفاده کنند بعلاوه 69 ویزای دیگر نیز در پراگ توسط او صادر شده بود.

این ویزاها حدود دو هفته اعتبار داشت و تعدادی ازیهودیان در این مدت از ژاپن به کشورهای دیگر رفتند ولی دستیار وزیر امور خارجه ابراهام کاتسوچی  درخواست میکند که این ویزاها به مدت طولانی تری تمدید شود. در این میان آلمان از ژاپن خواستار همکاری دو کشور در کشتار یهودیان میشود و کنسولگری آلمان تبلیغات ضد یهودی شدیدی را در ژاپن آغاز میکند.

در اثر این تبلعغات ضد یهودی رهبران نظامی ژاپن از رهبران یهودیان مقیم ژاپن میخواهند تا لیست یهودیان ساکن ژاپن را در اختیار آنان قرار دهند. در این رابطه دو تن از رباهای مهاجر بنام شیمعون کالیش و موسی شاتسکِس به اتفاق دو تن دیگر برای گزارش به دفتر ارتش میروند. در آنجا از این گروه سئوال میشود چرا آلمانیها در صدد این هستند که یهودیان را نابود کنند و این همه از شما تنفر دارند.

ربای کالیش در جواب میگوید : آلمانیها از یهودیان متنفر هستند چرا که نسل ما از آسیا است، در عکس العمل به این سخن ژاپنیهای حاضر به او میگویند ما از آسیا هستیم نه شما و او ادامه میدهد شما هم در لیست آنان قرار دارید، و وقتی از او پرسیده میشود کدام لیست ربای میگوید آلمانیها در حال حاضر چیزهایی به شما میگویند که صحت ندارد و شما میبایست به شعار آنان در آلمان توجه کنید که تنها نژادی که آنان میخواهند وجود داشته باشد نژاد آریایی است، افرادی سفید پوست، چشم آبی و قد بلند که هیچ کدام از این نشانه ها شامل ژاپنیها نمیشود و شما جزو نژاد برتر وخالص که آنان باور دارند نیستید.

آنان دشمن یهودیان، کولی ها، سیاهان و زرد پوستان هستند و از آنجائیکه شما زردپوست هستید وقتی که با ما تمام کنند به سراغ شما میآیند، ما از یک سمت آسیا هستیم و شما از سمت دیگر ولی همگی سرنشینان یک قایق هستیم.

بعد از این جلسه دفتر ارتش ژاپن به کمیته یهودیان ژاپن اعلام میکند که یهودیان ساکن ژاپن از هیچ بابت نگرانی نداشته باشند و دولت ژاپن به هیچ عنوان در صدد آزار آنان نمیباشد.

با سفر یوسف مایزینگِر رییس گشتاپوبه ژاپن آلمانیها فشار خود را به ژاپن تشدید میکنند و به همین جهت ژاپنیها یهودیان را به شانگهای انتقال میدهند و در آنجا برایشان گتوهایی میسازند وآنان را آنجا سکنا میدهند، و آنان تا آخر جنگ در آنجا زندگی میکنند و سپس به اسراییل، کانادا و آمریکا مهاجرت میکنند.

از سال 1941 تا 1945 سوگیهارا در چند کشور اروپایی خدمت میکند، از پراگ به آلمان و از آنجا به رومانی میرود ولی با اتمام جنگ به او و خانواده اش اجازه رفتن به ژاپن داده نمیشود وآنان را تا مدت یکسال در یک کمپ روسی نگه میدارند.

در بهار سال 1947 به او و خانوادهاش اجازه داده میشود به ژاپن بروند و بعد از سه ماه از طرف وزارت امور خارجه احضاریه ای دریافت میکند و از او خواسته میشود از مقامش استعفا دهد و به او میگویند یقیناً میدانی دلیل آن چیست؟

سوگیهارا در سن 47 سالگی بیکار میشود و پس از یک ماه با درگذشت پسر 7 ساله اش هیروکی ضربه سخت دیگری به او وارد میگردد، وی که زمانی کنسول کشورش در اروپا بود و مقام و منزلتی داشت برای سرپرستی خانواده به کار کردن در سوپر مارکتها و کارهای ساده میپردازد تا مایحتاج خانواده را تامین کند. پس از مدتی در راه آهن روسیه به کار مشغول میشود حدود 16 سال درآنجا کار میکند ولی خانواده اش در ژاپن ماندگار میشوند.

در این بین تعداد زیادی از یهودیان که توسط کمکهای او نجات یافته بودند در صدد یافتن او بودند تا از او قدر دانی کنند ولی دولت ژاپن هیچگونه اطلاعاتی در مورد او به آنان نمیداد و بخاطر آنکه کسی از هویت او آگاهی پیدا نکند اسم وی را تغیر داده بود.

در سال 1968 یک دیپلمات اسرائیلی بنام جاشوآ نیشری موفق به پیدا کردن سوگیهارا میشود و یهودیانی که مدت زیادی برای یافتن او تلاش میکردند با خبر یافتن وی در صدد کمک به او بر میایند ولی او از گرفتن هرگونه کمک خوداری میکند ولی با اصرار دوستارانش در نهایت رضایت میدهد که پسرش بوکی از بورس تحصیلی

افتخاری یکی از دانشگاهای اسرائیل استفاده کند.

سولی گانور که در سن 11 سالگی در شهر لیتوانی سوگیهارا را به جشن حنوکا دعوت کرد و نتوانست از شهر فرار کند توسط آلمانیها در حال انتقال از کمپ کار اجباری به جوخه مرگ در راه از فرط ناتوانی بیهوش به زمین میافتد ودر حدود چند روز در حال مرگ رها میشود و وقتی او از بیهوشی بیدار میشود خود را در میان سربازان ژاپنی در ارتش آمریکا میبیند، اگر چه او توسط سوگیهارا نجات نیافت اما سربازان ژاپنی ارتش آمریکا او را به زندگی برگرداندند و پس از نجات به اسرائیل مهاجرت میکند.

در سال 1985 سوگیهارا از طرف موزۀ هولوکاست بنام یَد وَشِم  نشان افتخار دریافت میکند.

ربای یهودیان ژاپن بنام ماروین تاکاجِر  در نشستی با سوگیهارا از او میپرسد چرا؟ به چه دلیل تا این حد به ما یهودیان کمک کردی؟

سوگیهارا در جواب میگوید، در زندگی امری که درست است را بخاطر اینکه درست است انجام دهید نه بخاطر دلیل دیگر فقط بخاطر درست بودن آن نه برای آنکه پول بسازید نه مقاله راجع به آن بنویسید و نه آن را اعلام کنید، فقط کار درست و حقیقت را انجام دهید.

این قهرمان بزرگ در جولای سال 1986 در سن 86 سالگی بدرود حیات میکند و دولت ژاپن در سال 1992 برای این قهرمان ملی بنای یادبودی در شهر زادگاهش یاهودسو بنا میکند.

امروزه در شهر لیتوانی با جمعیت یهودی کمتر از 1000 نفر خیابانی بنام سوگیهارا  یاد آور از خود گذشتگی شخصیتی را دارد که برای یهودیان یک فرشته نجات بود، او نه فقط بیش از 2000 نفر از یهودیان را با فداکاری خود و خانواده اش نجات داد بلکه امروزه بازماندگان آنان عده کثیری از یهودیانی در سراسر دنیا هستند که زندگی خود و فرزندان و نوه هایشان را مدیون او میباشند.

 

               اگر تو یک انسان را نجات دهی مانند این است که دنیایی را نجات داده ای.

                                                                                                                     تلمود

 

 

ترجمۀ مستند Sugihara, Conspiracy Of Kindness                                                   משהفرزاد

No Comments

Post a Comment